امیدوارم لحظات خوبی در این سایت داشته باشید .....

کاربر مهمان، خوش آمديد!

 


درباره :من مامان آراد وروجکم
پروفایل مدیر : مامان آراد







بازم عشق و حال

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٩/٦

اول اینکه به دلیل هزینه بالای مهد آراد مجبور شدم مهدش رو باوجود تمام رضایتی که ازش داشتم عوض کنم ، از نظر من که مهد عالی بود و آراد کلی پیشرفت مثبت داشت ، ولی بابا محمد راضی نشد بازم بره همون جا ، خلاصه مجبوری رفت مهد بامداد تربیت .

روز چهارشنبه هم به علت آلودگی هوا تعطیل بودیم و کلی حال و حول کردیم ، روز پنجشنبه هم به علت روز عید غدیر به عید دیدنی گذشت و آراد از ساعت 11 صبح رفت خونه خاله نسترن و با ایلیا تا توان داشت بازی کرد ، فکر کنم ساعت 4 رفتم دنبالش گفت داشتم بازی می کردم چرا اومدی دنبالم و بعدازظهرم رفتیم خونه دایی احمد به صرف شام ، آراد از خستگی یه کم هاپو شده بود .

جمعه هم با ایلی و خاله نسترن و عمو ناصر رفتیم باغ وحش و کلی پسرا شیطنت کردن و لذت بردن ،‌ وقتی امدیم خونه آراد گفت مامان اندفعه منو ببر باغ وحشت یه کم بترسیم ، توش دایناسور داشته باشه.

پ ش :  چهارشنبه شب به آراد گفتم برو تو اتاق خودت بخواب ، قبول نکرد و من گفتم اگه نری منم به حرفات گوش نمی کنم . آرادم با پرویی تمام گفت مامان یه معذرت خواهی می کنم همه چی درست می شه .

 

و آراد و ایلی


کلمات کلیدی :
نظرات ()




من و آراد و تعطیلات

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/۸/۳٠

این آخر هفته به مناسبت عید قربان ٣ روز تعطیل بودیم و حسابی خوش گذروندیم ، رفتیم توچال نمایشگاه ترش و شیرین ، سرزمین عجایب ، نمایشگاه کتاب و کن ، خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت .

آراد در توچال

 

 

آراد در سرزمین عجائب

 

آراد در نمایشگاه کتاب


کلمات کلیدی :
نظرات ()




تعطیلات آرادی

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/۸/٢۳

الان دو هفته است که بابا محمد تعطیلات آخر هفته کلاس سنگ نوردی داره و من و آراد از فرصت استفاده می کنیم و همش داریم عشق و حال می کنیم ، جمعه پیش که با خاله یاسمن و یاشار رفتیم کن ناهار خوردیم از اونجا رفتیم هایپر استار و بچه ها کلی بازی کردن ، البته تنبلی کردم و عکسارو نیاوردم .

این هفته هم رفتیم سینما و خونه مامانی خیلی مزه دادنیشخند

آراد در پارک دم خونه ( این اسم رو آراد رو پارک گذاشته )

 

آراد و مامانی


کلمات کلیدی :
نظرات ()




عکس های آراد

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/۸/۱٠

یه چند تا عکس مهد قندعسل از آراد انداختن دلم نیامود رو سایت آراد نزارم


کلمات کلیدی :
نظرات ()




ما رفتیم دریا

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/۸/٩

آخر هفته با خانواده مامان خودم و دایی مهدی و علیرضا و زهرا (دختر دایی مهدی ) رفتیم کلاردشت هوا بسیار خوب بود بطوریکه اول از همه بابا محمد پرید تو آب و متعاقبا" آراد و علیرضا و حسابی آب بازی کردن و به زور آوردیمشون بیرون فکر کنم به بابا محمد بیشتر از همه خوش گذشت مژه آراد که می گفت مامان نمی شه دو تا شب دیگه هم بخوابیم

 


کلمات کلیدی :
نظرات ()




نمایشگاه بهترین ها برای غنچه های شهر

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱٩

دیشب به اتفاق خاله یاسمن و یاشار رفتیم نمایشگاه بهترین ها برای غنچه های شهر که مخصوص بچه های 0 تا 4 سال بود ، یه کمی خرید کردیم و آراد با گریه برگشت خونه چون دوست داشت بره پارک و من اصلا دیگه توانایی نداشتمناراحت اگه من هم اندازه آراد انرژی داشتم چی می شد


کلمات کلیدی :
نظرات ()




بالاخره تونستم

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٧/۱٧

دیگه داشتم دیونه می شدم هرکاری می کردم نمی تونستم خاطرات پسری رو بنویسم تا اینکه با چندتا حرکت ژانگولری تونستم ولی متاسفانه بیشتر خاطرات رو فراموش کردم ، البته چندتایی رو یادم هستاابله

١- عروسی پسر دایی بابا محمد که آراد آخرش می گفت مامان می شه هرشب بیاییم اینجا

آراد و عمو محسن که آراد مثل آدامس چسبیده بود بهش

٢- رفتیم آرایشگاه که آراد خان درخواست کردن موهاشون سیخ سیخی کوتاه بشه و تقریبا از ١٠٠ صفحه ژورنال از دو صفحه آخر یه مدل رو انتخاب کرد. (ما هم بچه بودیم بچه های این زمونه هم بچه ان)

آراد و موهاس سیخ سیخی

و یه جمعه هم رفتیم تئاتر سالن هنر به اسم ترب  که خیلی خوب بود

و اینکه این آخر هفته ای رفتیم دیار بابا محمد ، آستانه اراک ، که فکر کنم آراد تا حالا انقدر بهش خوش نگذشته بود و  همش از ما قول می گرفت بازم ببریمش آستانه

آراد در حین کوهنوردی

آراد و وابستگان

 

اینم یه عکس از پسر خسته ما در آخر شب


کلمات کلیدی :
نظرات ()




این آخر هفته ای خیلی خوش گذشتا

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٦/٢٧

یه چند وقتی هست اصلا حوصله نوشتن نداشتم الانم دلم نیومد ننویسم چون یادم می رفت نشستم یه چیزایی که یادم مونده بود رو بنویسم

١: آراد کمی سرما خورده بود و خوب نمی شنید دکتر گفت چون لوزه هاش  بزرگه باید بره شنوایی سنجی ، خلاصه کلی درگیری و بیمارستان ولی خدا رو شکر چیزی نبود معلوم شد خوب می شنوه مگه مصلحت نباشه

٢: هفته پیش که عید فطر بود همه جا شلوغ بود و ما دوباره رفتیم تعطیلات اجباری ، خلاصه رفتیم لواسانات که انقدر شلوغ بود وسط راه برگشتیم ، بعد رفتیم پارک آب و آتش از شلوغی پلیس کل خیابون رو بسته بود و خلاصه رفتیم حمام خونه آب بازی

٣: برای اولین بار رفتیم سرزمین بازی هایپر استار و بابا محمد تا تونست بازی کرد

۴: هر شبم می ریم پارک چون قراره فعالیت آراد زیاد بشه و دچار چاقی نشه چون دکتر گفته قد آراد ١٠٧ سانت و وزنش ٢۵ کیلوه که تقریبا می شه یه بچه شش ساله

۵: شخصیت مورد علاقه آراد شده Ben 10 و از لاک پشت نینجا بودن استعفا داده

6 : روز پنج شنبه تمامی همکارا رفتیم خونه خاله رومینا جای همگی خالی سه تا پسر تا تونستن آتش سوزوندن من که رسیدم خونه نا نداشتم ولی خیلی خیلی خوش گذشت ، وقتی می رفتیم خونه خاله رومینا زلزله 8 ریشتری اومده بود ، از خاله الهامم خداحافظی کردیم چون رفت کانادا و دیگه معلوم نیست کی ببینیمش ، خاله الهام هرجا هستی خوش باشی

7: جمعه هم با تمام خانواده مامانی رفتیم جاده جالوس انقدر بهمون خوش گذشت که من حتی وقت نکردم از وروجکا عکس بندازم ، البته اگر هم می خواستم آراد رو پیدا نمی کردم چون مدام دنبال شیطنت بود

آراد و پارسا قبل از رسیدن آرین و بعد از رسیدن آرین تمامی عکسا مثل روایت فتح بود از بس تکون می خوردن

 

از این عکس آراد خوشم اومد


 


کلمات کلیدی :
نظرات ()




ایلی و کتی

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٦/٧

انقدر آراد اصرار کرد تا بابا محمد راضی شد یه حیون خانگی براش بخریم اول می گفت سگ می خوام ولی بعد به همستر راضی شد ، خلاصه اینکه بچه های ما ٣ تا شدن

و دیروز هم با خاله یاسمن و یاشار جون رفتیم کلی گردش اول دنیای بازی شریعتی که اصلا خوب نبود و از اونجا دو تا پارک دیگه

دو تا دوست مهربون


کلمات کلیدی :
نظرات ()




هورا آراد رفت مهد

نوشته شده توسط مامان آراددر تاریخ ۱۳۸٩/٦/٢

بالاخره بعد از ٣ماه و ١٠ روز بعد از شکستگی پای عزیز مامان ، آقا آراد راهی مهد شد ، البته من انقدر استرس داشتم که تا صبح بیدار بودم و مرخصی گرفتم تا اگه مشکلی پیش اومد تو مهد باشم استرس، خلاصه صبح با سلام و صلوات یه دسته گل گرفتیم و رفتیم مهد ، آقا آراد که تا مربیهاش و بچه های مهد رو دید مامانش رو فراموش کرد و رفت تو مهد منم چون مدیر مهد نبود برگشتم خونه و ساعت ٣ که رفتم دنبالش گفت مامان چقدر زود اومدی بچه ها هنوز بودنناراحت بعد از مهد رفتیم خونه مامانی آراد انقدر خوشحال بود که به همه می گفت بزرگ شدم کلاسم رو عوض کردن بردن تو کلاس بزرگترها ،‌ جایزه هم گرفتم ، افطار هم مهمون کانون کوه نوردی بابا محمد به نام کهبد بودیم ‌، آراد که کلی شیطنت کرد بابا محمد موند تا کارا رو سرو سامان بده ما هم اومدیم سمت خونه که وروجک هوس پارک کرد ، خلاصه تا ساعت ١١ شب پارک بودیم که بابا محمد زنگ زد و گفت بیاد خونه ، وقتی خواستیم بخوابیم آراد گفت مامان امروز یکی از بهترین روزام بودا قلب


کلمات کلیدی :
نظرات ()




مطالب پیشین



Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by http://aradkocholo.persianblog.ir
Design By : wWw.Theme-Designer.Com